الشيخ محمود الشبستري

84

گلشن راز ( فارسى )

بخور مى وارهان خود را ز سردى * كه بد مستى به است از نيك مردى كسى كو افتد از درگاه حق دور * حجاب ظلمت او را بهتر از نور گر آدم را ز ظلمت صد مدد شد * ز نور ابليس ملعون ابد شد اگر آئينه دل راز دود است * چو خود را بيند اندر وى چه سود است ؟ ز رويش پرتوى چون بر مى افتاد * بسى شكل حبابى بر وى افتاد جهان جان در او شكل حباب است * حبابش اوليائى را قباب است شده ز و عقل كل حيران و مدهوش * فتاده نفس كلّ را حلقه در گوش همه عالم چو يك خمخانه اوست * دل هر ذرّه‌اى پيمانه اوست خرد مست و ملايك مست و جان مست * هوا مست و زمين مست آسمان مست فلك سرگشته از وى در تكاپوى * هوا در دل به اميد يكى بوى ملايك خورده صاف از كوزهء پاك * به جرعه ريخته دردى بر اين خاك عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش * فتاده گه در آب و گه در آتش